تبليغاتX
فسقل بچه

زمین لرزید. یک لحظه به خودم اومدم و تازه فهمیدم که زلزله اومده. تپش قلبم به شدت زیاد شد. دیگه به چهار چوب در فکر نمی کردم و اینکه بخوام برم زیر میز و... فقط می خواستم فرار کنم .آره می خواستم از مرگ فرار کنم. پاهام سست شده بود. بالاخره دیر و زود این زلزله تهران باید میومد و حالا وقتش بود. به در که رسیدم دیدم زمین هم آروم گرفت. و من فقط تونستم روی زمین بشینم، تنم روی پاهام سنگینی می کرد و فقط یه زمین محکم میخواستم و حالا که تونستم روی زمین بشینم دیدم چقدر گاهی یه زمین محکم که تو بتونی روش با اطمینان قدم برداری می تونه بهترین چیز توی دنیا باشه.

یک دفعه به تمام آدمهایی فکر کردم که چه راحت رنجوندمشون و لحظه و ثانیه هایی که چه راحت از دستشون دادم! اشک توی چشمهام جمع شد...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 22:49  توسط فسقل بچه  | 

چقدر سخت است که بگویی دوستش داری و او نفهمد که تو چه می گویی...

چقدر ملال آور است به یاد او و غم فراقش اشک بریزی و او تمامش را تنها یک بازی مسخری بداند...

چقدر اندوهناک است وقتی که می گویی نمی خواهم فقط مال من باشی، تنها داشتن تکه ای از وجودت برای من کافی است و او تمام وجودش را از تو دریغ کند...


...چقدر سخت است وقتی که او تو را نمی فهمد...


+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 0:44  توسط فسقل بچه  | 

گفت و گفت و گفت... و با هر کلمه اش اعتماد به نفست را گرفت ، خردت کرد ، تحقیرت کرد و بعد هنگامی که دیگر تاب نیاوردی و اشک بر گونه ات غلتید ، با لحنی سرد گفت : تو چقدر ضعیفی!!!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 22:57  توسط فسقل بچه  | 

امروز توی اتوبوس وقتی خانومه دید که منو دوستم انقدر با حرارت گرم حرف زدنیم و منم بی خیال دنیا نشستم کف اتوبوس و دوستم روی پله پشت اتوبوس که به خاطر موتوری که زیرشه دماش آدم رو جزغاله می کنه ، بهمون گفت که "از این لحظه ها خوب استفاده کنید.بگین، بخندین، برقصین!و قدرشو بدونین " ناخداگاه حس کردم که قلبم تندتر می زنه، انرژی توی بدنم به شدت زیاد شده و در یک کلام دنیا واسه من داره می گرده!(البته می دونم که نباید انقدر خودخواهانه به دنیا نگاه کرد ولی حسی بود که اومد دیگه!)

چقدر باید قدر لحظه لحظه این زندگی رو بدونم ... مخصوصا در این سن و سال که به نظرم بهترین سنه...

دنیا بگرد که می خوام لذت ببرم... :)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 22:40  توسط فسقل بچه  | 

قبول دارم که خیلی اوقات حرف خودمه که باعث می شه دیگران با حرفها و عملکردهای بدشون بخوان به نوعی یه واکنش متقابل نشون بدن...

واقعا متاسفم که خودم موجب رنجش خودم می شم !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 22:31  توسط فسقل بچه  | 

این روزها می دونی چی دلم میخواد؟دلم میخواد برم توی پارک تنها بشینم(شایدم روی چمنها دراز بکشم) و در حالیکه یه موسیقی ملایم گوش می کنم به آسمون زل بزنم بعدش هم دفترم رو باز کنم و هر چی تو دلمه توش بنویسم ... حتی فکر کردن بهش بهم یه حس خوب میده (: 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 22:22  توسط فسقل بچه 

می گفت که او را دوست ندارد، این حس عجیبش نیز فقط از یک احترام خاصی که نسبت به او دارد سرچشمه می گیرد...

این روزها نمیداند چرا حالا که او دارد عروسی می کند یک حس تازه ای تمام وجودش را می خورد...حسی مثل حسادت!

با خود می گوید نکند که دوستش داشتم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 22:13  توسط فسقل بچه  | 

ساعتها در اتاقش تنهایی به این فکر میکرد که صبر و تحمل چقدر عالیست...در اتاق باز شد.

همسر: می خوام برم لباس بخرم ،پول می خوام.

مرد در حالیکه بر افروخته شده بود فریاد زد: تو که همین دیروز پول گرفتی واسه لباس!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 1:48  توسط فسقل بچه  |